
گردآوری و ترجمه : نازنین سعیدیزند
منبع: American Psychological Association (APA)
مرگ یک عزیز، لزوماً به معنای پایان رابطه با او نیست.
اگرچه حضور فیزیکی فرد ازدسترفته از زندگی ما حذف میشود، اما رابطهای که با او داشتهایم میتواند به شکل دیگری ادامه پیدا کند؛ در خاطرات، ارزشهایی که از او آموختهایم، گفتوگوهای درونی، تصمیمهایی که با یاد او میگیریم و حتی تصویری که از خودمان در ارتباط با او ساختهایم.
در گذشته، یکی از برداشتهای رایج دربارهی سوگ این بود که فرد برای سازگار شدن با فقدان باید بهتدریج از نظر عاطفی از فرد متوفی جدا شود و او را «رها کند». اما دیدگاههای معاصر دربارهی سوگ، تصویر پیچیدهتری ارائه میکنند.
یکی از مفاهیمی که در این زمینه مطرح شده، Continuing Bonds یا «پیوندهای ادامهدار» است.
۱. Continuing Bonds چیست؟
APA، پیوند ادامهدار را نوعی دلبستگی عاطفی میداند که فردِ سوگوار پس از مرگ، همچنان با فرد ازدسترفته حفظ میکند.
در این دیدگاه، رابطه لزوماً قطع نمیشود؛ بلکه بازسازی و ادغام میشود و شکل تازهای در زندگی فرد پیدا میکند.
برای مثال، ممکن است فردی پس از مرگ مادرش همچنان هنگام تصمیمگیری از خودش بپرسد:
«مامان اگر بود، دربارهی این موضوع چه میگفت؟»
یا فردی که پدرش را از دست داده، بعضی از ارزشها، عادتها یا شیوهی نگاه او به زندگی را در زندگی خودش ادامه دهد.
گاهی این پیوند میتواند در قالب نگاه کردن به عکسها، نگه داشتن وسایل فرد، صحبت کردن در ذهن با او، یادآوری خاطرات مشترک یا احساس نزدیکی عاطفی به او تجربه شود.
بنابراین، ادامه داشتن رابطهی عاطفی با فرد متوفی بهخودیخود نشانهی اختلال نیست.
حتی در ادبیات روانشناسی سوگ، این ایده با دیدگاهی که «سوگ سالم حتماً نیازمند قطع کامل پیوند عاطفی با فرد متوفی است» تفاوت دارد. APA نیز توضیح میدهد که در رویکرد پیوندهای ادامهدار، فرد به جای قطع کامل ارتباط عاطفی، رابطه را به شکلی نمادین بازسازی و با زندگی جدید خود ادغام میکند.
به زبان ساده:
فرد دیگر در کنار ما زندگی نمیکند، اما میتواند همچنان در زندگی روانی ما حضور داشته باشد.
۲. پیوند ادامهدار چه زمانی میتواند بخشی از سازگاری با فقدان باشد؟
سوگ قرار نیست الزاماً به فراموش کردن فرد ازدسترفته ختم شود. ممکن است سالها بعد، شنیدن یک آهنگ، دیدن یک مکان یا رسیدن یک مناسبت خاص، خاطرهی فرد متوفی را زنده کند و احساس دلتنگی ایجاد کند. این تجربه بهتنهایی به معنای «گیر کردن در سوگ» نیست. آنچه اهمیت دارد این است که این پیوند چه نقشی در زندگی فرد دارد.
برای یک نفر، یاد مادر ازدسترفته میتواند منبعی از احساس تعلق و معنا باشد:
«هر وقت احساس میکنم نمیدانم چه کار کنم، به چیزهایی فکر میکنم که از مادرم یاد گرفتهام.»
در این حالت، خاطرهی فرد ازدسترفته میتواند بخشی از زندگی فعلی فرد باشد، بدون اینکه مانع ادامهی زندگی او شود.
در واقع، مسئله فقط این نیست که «آیا هنوز به او فکر میکنی؟»
بلکه سؤال مهمتر این است:
«این رابطهی درونی با فرد ازدسترفته، امروز چه اثری بر زندگی تو دارد؟»
آیا فرد میتواند در کنار دلتنگی، به زندگی روزمره ادامه دهد؟
آیا میتواند رابطههای جدید بسازد؟
آیا هنوز میتواند تجربهی لذت، معنا و امید داشته باشد؟
آیا میتواند مرگ فرد را بهعنوان یک واقعیت بپذیرد، حتی اگر همچنان دلتنگ او باشد؟
اگر پاسخ این پرسشها مثبت باشد، صرف وجود یک پیوند عاطفی با فرد متوفی را نمیتوان بهعنوان اختلال در نظر گرفت.
۳. Continuing Bonds چه تفاوتی با Prolonged Grief Disorder دارد؟
اینجا لازم است بین «ادامه داشتن رابطه» و «اختلال سوگ طولانیمدت» تفاوت بگذاریم.
Continuing Bonds یک تشخیص روانپزشکی نیست. این مفهوم توصیف میکند که فرد چگونه ممکن است پس از مرگ یک عزیز، رابطهی عاطفی و معنایی خود با او را در شکل جدیدی ادامه دهد.
اما Prolonged Grief Disorder (PGD) یک اختلال بالینی است که در DSM-5-TR بهعنوان یک تشخیص شناخته شده است.
در اختلال سوگ طولانیمدت، مسئله صرفاً این نیست که فرد هنوز دلتنگ متوفی است یا به او فکر میکند. در این اختلال، واکنش سوگ شدید و پایدار است و باعث رنج قابلتوجه یا اختلال در عملکرد فرد میشود. طبق معیارهای DSM-5-TR، برای بزرگسالان باید دستکم ۱۲ ماه از مرگ فرد نزدیک گذشته باشد و شدت واکنش سوگ فراتر از آن چیزی باشد که با توجه به زمینههای فرهنگی، اجتماعی یا مذهبی انتظار میرود.
برای مثال، فرد ممکن است همچنان با دلتنگی شدید و مداوم، اشتغال ذهنی با فرد متوفی، دشواری قابلتوجه در پذیرفتن مرگ و مشکلات جدی در بازگشت به فعالیتهای زندگی مواجه باشد. وقتی این وضعیت به شکل پایدار ادامه پیدا کند و زندگی فرد را بهطور معناداری مختل کند، ارزیابی بالینی اهمیت پدا میکند.
بنابراین، تفاوت را میتوان خیلی ساده اینطور خلاصه کرد:
Continuing Bonds:«او دیگر کنار من نیست، اما رابطه و معنایی که با او داشتم هنوز بخشی از زندگی من است.»
Prolonged Grief Disorder:«سوگ من همچنان با شدت و تداوم زیادی ادامه دارد و بهطور قابلتوجهی توانایی من برای زندگی کردن و عملکرد روزمره را مختل کرده است.»
پس داشتن یک رابطهی درونی با فرد ازدسترفته، بهتنهایی نشانهی اختلال نیست.
ممکن است فردی سالها پس از مرگ پدرش هنوز با یاد او گریه کند، با او در ذهنش صحبت کند یا در موقعیتهای مهم زندگی به توصیههایش فکر کند؛ اما همزمان بتواند کار کند، رابطه داشته باشد، لذت ببرد، تصمیم بگیرد و برای آینده برنامهریزی کند.
در چنین شرایطی، چیزی که میبینیم الزاماً «ناتوانی در رها کردن» نیست؛ بلکه میتواند شکلی از ادامه یافتن پیوند در کنار ادامه یافتن زندگی باشد.
در مقابل، زمانی که سوگ به شکل شدید و پایدار باقی میماند و با ایجاد رنج بالینی قابلتوجه و اختلال در عملکرد همراه میشود، موضوع از یک واکنش طبیعی به فقدان فراتر میرود و باید از نظر اختلال سوگ طولانیمدت بررسی شود.
در نهایت شاید سازگاری با فقدان به معنای «فراموش کردن» نباشد.
گاهی ما یاد میگیریم که با نبودن فیزیکی یک انسان زندگی کنیم، در حالی که رابطهای که با او داشتهایم همچنان بخشی از داستان زندگی ما باقی میماند.